شمس الدين حافظ

39

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

2 ما برفتيم و تو دانى و دل غم‌خور ما 3 سينه‌ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت 4 ساقيا آمدن عيد مبارك بادت 5 اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست ؟ 6 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست 7 دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست 8 روضهء خلد برين خلوت درويشان است 9 لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است 10 روزگارىست كه سوداى بتان دين من است 11 تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است 12 مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست 13 زلف آشفته و خوى كرده و خندان‌لب و مست 14 عارف از پرتو مى راز نهانى دانست 15 آن سيه‌چرده كه شيرينى عالم با اوست 16 يا رب آن شمع شب‌افروز ز كاشانهء كيست 17 ما هم اين هفته شد از شهر و به چشمم سالىست 18 مردم ديدهء ما جُز به رُخت ناظر نيست 19 روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست 20 حاصل كارگه كون و مكان اين‌همه نيست 21 خواب آن نرگس فتّان تو بىچيزى نيست 22 برو اى زاهد و دعوت مكنم سوى بهشت 23 عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت 24 آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت 25 شربتى از لب لعلش نچشيدم و برفت 26 صبحدم مُرغ چمن با گل نوخاسته گفت 27 صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد